در برهوت

من در برهوت تنها نیستم..برهوت با من است

در برهوت

من در برهوت تنها نیستم..برهوت با من است

من بعد از او...

طبقه بندی موضوعی

کلمات کلیدی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۹ فروردين ۹۶، ۰۰:۴۷ - مهندس بیکار
    هممم....
  • ۱۸ خرداد ۹۵، ۱۰:۱۴ - ❤منتـــظر المهدی 313❤
    قطعا...

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۴ ، ۰۷:۴۳
سکوت ...

دﻟﺘﻨﮕﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮐﺮﺩ؟

ﺭﺳﺎﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺯﺑﺎﻧﻢ ﻻﻝ

ﻧﯿﻔﺘﺪ

ﻧﺸﮑﻨﺪ

ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧـــﺪﻫﺪ؟

ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﺯﺣﻤﺖﺗﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ

دﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﮐﻨﯿﺪ ﺍﯾﻦ

ﺩﻟﺘـــﻨﮕﯽ ﺭﺍ

فقط ﺣﻮﺍﺱﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ

جــــﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﻭ ﺟﺎﻥ

ﺩﻟﺘــــﻨﮕﯽﺍﻡ

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۲:۱۲
سکوت ...

ساعت ۰۰:۳۵


رفتم  حیاط 


شیلنگ رو برداشتم تاباغچه ها رو آبیاری کنم


دلم بارون خواست

از اون بارون های ساختگی بچگی


و آهنگ عروسک ستار

که توی سرم زنگ می زد؛

                                        تو فقط عروسکی..!


باغچه ها پر از آب شدند و من هنوز بارون نخورده م


آب رو به درختان و گلهای باغچه پاشیدم

تمام حیاط پر شد از عطر

عطر نارنج وسط حیاط

عطر پرتقال ها

عطر یاس و عطر گس  ِ نخل

عطر رزها

عطر نسترن

عطر بوته فلفل وسط حیاط

-همه رو همیشه به راحتی میشه تشخیص داد


این عطرها که توی حیاط میپیچه مستم میکنه

اما

ٔ........امشب


شیلنگ آب رو طوری گرفتم که بارون  ِ ساختگی، خودم رو هم خیس کنه

بارون

بارون

بارونی که شور  ِجوونی رو در من زنده میکرد

حال و هوای بچگی رو


خیس شدم

اما

مست نه


حالم خرابتر از اینه که با نم  ِ روی برگها و بارون  ِتند و شتابزده مست و سرخوش بشم



    ساقی

             امشب خرابم


               بریز ۲  --  ۳پیک بیشتر


   

+ +

ساقیا ته استکان هایت نمیگیرد مرا


لطف کن از دور بعدی پیک لیوانی بریز


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۲
سکوت ...

 دلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزار نکته در این کار هست تا دانی

بجز شکردهنی مایه‌هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی

هزار سلطنت دلبری بدان نرسد

که در دلی به هنر خویش را بگنجانی

چه گردها که برانگیختی ز هستی من

مباد خسته سمندت که تیز می‌رانی

به همنشینی رندان سری فرود آور

که گنجهاست در این بی‌سری و سامانی

بیار بادهٔ رنگین که یک حکایت راست

بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی

به خاک پای صبوحی‌کنان که تا من مست

ستاده بر در میخانه‌ام به دربانی

به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم

که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی

به نام طرهٔ دلبند خویش خیری کن

که تا خداش نگه دارد از پریشانی

مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز

وگرنه حال بگویم به آصف ثانی

وزیر شاه‌نشان خواجهٔ زمین و زمان

که خرم است بدو حال انسی و جانی

قوام دولت دنیی محمد بن علی

که می‌درخشدش از چهره فر یزدانی

زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب

تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی

طراز دولت باقی تو را همی‌زیبد

که همتت نبرد نام عالم فانی

اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود

همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی

تو را که صورت جسم تو را هیولایی است

چو جوهر ملکی در لباس انسانی

کدام پایهٔ تعظیم نصب شاید کرد

که در مسالک فکرت نه برتر از آنی

درون خلوت کروبیان عالم قدس

صریر کلک تو باشد سماع روحانی

تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود

که آستین به کریمان عالم افشانی

صواعق سخطت را چگونه شرح دهم

نعوذ بالله از آن فتنه‌های طوفانی

سوابق کرمت را بیان چگونه کنم

تبارک‌الله از آن کارساز ربانی

کنون که شاهد گل را به جلوه‌گاه چمن

به جز نسیم صبا نیست همدم جانی

شقایق از پی سلطان گل سپارد باز

به بادبان صبا کله‌های نعمانی

بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار

که لاف می‌زند از لطف روح حیوانی

سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ

به غنچه می‌زد و می‌گفت در سخنرانی

که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی

که در خم است شرابی چو لعل رمانی

مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه

که باز ماه دگر می‌خوری پشیمانی

به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست

بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی

جفا نه شیوهٔ دین‌پروری بود حاشا

همه کرامت و لطف است شرع یزدانی

رموز سر اناالحق چه داند آن غافل

که منجذب نشد و از جذبه‌های سبحانی

درون پردهٔ گل غنچه بین که می‌سازد

ز بهر دیدهٔ خصم تو لعل پیکانی

طرب‌سرای وزیر است ساقیا مگذار

که غیر جام می آنجا کند گرانجانی

تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر

برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی

شنیده‌ام که ز من یاد می‌کنی گه گه

ولی به مجلس خاص خودم نمی‌خوانی

طلب نمی‌کنی از من سخن جفا این است

وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

لطایف حکمی با کتاب قرآنی

هزار سال بقا بخشدت مدایح من

چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی

سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست

که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی

همیشه تا به بهاران هوا به صفحهٔ باغ

هزار نقش نگارد ز خط ریحانی

به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز

شکفته باد گل دولتت به آسانی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۰
سکوت ...

من یک عروسکم.

موقتی هستم.اگر خوشبخت باشم، امروز دست شما هستم، فردا دست یکی دیگر.

من یک عروسکم. یک عروسک معمولی، نه خیلی قشنگ ، نه خیلی استثنایی. امروز از من خوشتان می آید و فردا برایتان عادی می شوم.

من انتخاب کرده ام که عروسک باشم. کار راحتی ست.من کارهای راحت را بیشتر دوست دارم.

من یک عروسکم : از من توقع خیلی چیزها را نمی توانید داشته باشید، در عوض من هم فقط از شما توقع دارم مرا بخرید. بهایم هم چندان گران نیست.من در دستان شما، در خانه ی شما، در گنجه ی شما، در میان انبوه عروسکان دیگر احساس آرامش می کنم.جای زیادی لازم ندارم، جای زیادی نمی گیرم.

هر حرفی را می شنوم و جوابی نمی دهم، هر رفتاری را می پذیرم و اعتراضی هم ندارم، خواسته ام که عروسک باشم و اندازه هایم را می دانم.

من دلم نمی گیرد، غصه دار نمی شوم، دلخور نمی شوم، چون اصلن دلی در کار نیست.

من نیاز به احترام یا توجه یا نوازش ندارم. من به شما نیاز دارم. همین  که مرا از دست هم بازی تان بکشید و بعد هم به گوشه ای پرتاب کنید برایم کافی ست.

من یک عروسکم. می دانم بیش از یک حدی نمی شود دوستم داشت، می دانم بیش از یک حدی نمی شود با من بازی  کرد.ممکن است سر و دستم را بشکنید یا موهایم را قیچی کنید، با این حال نگهم دارید، دورم نیدازید!

شما را به خدا دورم نیدازید!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۰۰
سکوت ...

مونس من شده‍ ن یه مشت آهنگ غمگین


اما

امشب هیچ کدومشون نمیتونن پا به پام باشن


تلویزیون آهنگی برا امام رضا از چاوشی پخش کرد


چقدر دلم هوای امام رضا داره

اما...


کاش یه دونه نبودم

کاش میشد برم


...علیرضا بدیع و حجت اشرف زاده ،موسیقی بی نظیر - تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی - مهمون ساعت ۲۵

                            دلم مطمئنا اینجا نیست



مامانم انار دون کرده 

آوردم بخورم


وقتایی که پر از بغضم چیزی نمیخورم

اما

پس بغض ندارم


چی شدم


احساس میکنم همه چیز گنگه


چرا آهنگی نیست تا خوبم کنه؟!


حتما باید از اینجا برم

خیلی زود

خیلی خیلی زود


میدونم

دیگه حالم خوب نمیشه


با مامانم چیکار کنم؟!




هنوز تا چند ماه دیگه فرصت دارم، باید برنامه ای بریزم برای رفتن




چقدر کسی اینجا دوستم دارن و من نسبت بهشون متعهد


باید پاره کنم این رشته هارو




از سیگار متنفرم


اما تمام عکسام از سیگاره


چی الان منو آروم میکنه؟



خدا

  خدا


کجایی؟


نکنه گمت کردم؟


تو که گمم نمیکنی؟


نگو که تو هم گمم کردی؟


نکنه گم شدم؟



سجاده م کجاست؟


بیا بغلم کن

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۹
سکوت ...


و شاید قصه ی دو خط موازی را شنیده باشی.......

 

 

دو خط موازی زائیده شدند .

 

 پسرکی در کلاس درس، آنها را روی کاغذ کشید

 دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

 

و در همان یک نگاه قلبشان تپید .

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت :
ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم .
                                                  و خط دومی از هیجان لرزید .

خط اولی گفت میتونیم خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .


من روزها کار میکنم  ، میرم خط  کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .

خط دومی گفت :

من هم میتونم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط ا ولی گفت :

 چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت !!!


در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

L
و بچه ها تکرار کردند :

 دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند

 

دو خط موازی لرزیدند .

به هم دیگر نگاه کردند .

 و خط دومی زد زیر گریه

 

خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشه .

 

 خط دومی گفت شنیدی که چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هیچ راهی وجود ندارد، ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه


خط اولی گفت : نباید ناامید شد .

 

ما از صفحه خارج میشیم و دنیا را زیر پا میذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.


خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

 

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

 

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .


و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید
نه در دنیای واقعیات!!!
آن را در دنیای دیگری جستجو کنید!

 

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند


اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این که به هم برسیم .


خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم

 

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .


و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد !


و آنها دو ریل قطاری شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که، خورشید سرخ آرام آرام، پایین می رفت، سر دو خط موازی،

 

 عاشقانه

                                                                  به هم می رسید!

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۵
سکوت ...

میشه باشی


میشه کنارم باشی


میشه تا آخرین لحظه زندگیم باشی


میشه جات خالی نباشه


میشه زندگی قشنگ بشه


میشه شاد باشم


اگه تو بخوای میشه


تو هم میخوای ، مگه نه؟!



پ.ن:


امروز داشتم به گل کاغذی توی باغچه نگاه میکردم

گل کاغذی وقتی هنوز هیچ گلی نداره، شاخه هاش پر از برگ و خار هستن

اما

کم کم

تمام خارها به گل تبدیل میشن

اینقدر که دیگه خاری روی شاخه ها نمیبینی


چه زندگی قشنگی داره گل کاغذی





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۳:۰۹
سکوت ...

گِردِ شاعر عشق طلب نکن،

دیوانگی ست!


که اگر اسیر  ِعشقی نبود

شاعر نمی شد!


تنها به احترام جان خسته اش

کلاهت را بردار

باز سر بگذار

و برو

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۰:۳۳
سکوت ...