در برهوت

من در برهوت تنها نیستم..برهوت با من است

در برهوت

من در برهوت تنها نیستم..برهوت با من است

من بعد از او...

طبقه بندی موضوعی

کلمات کلیدی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

  • ۹۴/۰۴/۱۷
    .

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۸ خرداد ۹۵، ۱۰:۱۴ - ❤منتـــظر المهدی 313❤
    قطعا...
  • ۱۳ ارديبهشت ۹۵، ۱۰:۲۴ - ❤منتـــظر المـهـدی❤
    دقیقا...
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۵، ۲۳:۴۹ - سعید یگانه (جاوید)
    عالی بود

۸ مطلب با موضوع «آموخته ها :: متن» ثبت شده است


به یاد داشته باش

میزان انسانیت یک فرد

از نحوه برخورد او 

با دیگرانی که برای وی 

هیچ کاری نکرده اند،

مشخص می شود.


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۰۱:۱۱
سکوت ...


اگر هنوز برای دختر بچه ماشین جلویی  که از شیشه پشتِ ماشینِ پدرش 

شما را نگاه می کند 

شکلک درمی آورید 


هنوز هم زنده اید ! 


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۶
سکوت ...



پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین!

بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه!

مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه.

دفتر رو برداشت و ورق زد.

نمره نقاشیش ده شده بود!

پسرک ، مادرش رو کشیده بود ، ولی با یک چشم!

و بجای چشم دوم ، دایره ای توپر و سیاه گذاشته بود!

معلم هم دور اون ، دایره ای قرمز کشیده بود و نوشته بود :

پسرم دقت کن!

فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد.

از مدیر پرسید می تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟

مدیر هم با لبخند گفت بله ، لطفا منتظر باشید.

معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد!

مادر یک چشم بیشتر نداشت!

معلم با صدائی لرزان گفت :

ببخشید ... ، من نمی دونستم ... ، شرمنده ام ...

مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت.

اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد

با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت :

معلم مون امروز نمره ام رو کرد بیست!

زیرش هم نوشته :

گلم ، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم.

اینقدر ساده به دیگران نمره های پائین و منفی ندیم.

اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط مون نشکنیم.

ﺭﺳﯿﺪﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺣﺘﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ،


⭕👈ﭘﺲ مراقب قضاوت هامون باشیم...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۳۶
سکوت ...

من یک عروسکم.

موقتی هستم.اگر خوشبخت باشم، امروز دست شما هستم، فردا دست یکی دیگر.

من یک عروسکم. یک عروسک معمولی، نه خیلی قشنگ ، نه خیلی استثنایی. امروز از من خوشتان می آید و فردا برایتان عادی می شوم.

من انتخاب کرده ام که عروسک باشم. کار راحتی ست.من کارهای راحت را بیشتر دوست دارم.

من یک عروسکم : از من توقع خیلی چیزها را نمی توانید داشته باشید، در عوض من هم فقط از شما توقع دارم مرا بخرید. بهایم هم چندان گران نیست.من در دستان شما، در خانه ی شما، در گنجه ی شما، در میان انبوه عروسکان دیگر احساس آرامش می کنم.جای زیادی لازم ندارم، جای زیادی نمی گیرم.

هر حرفی را می شنوم و جوابی نمی دهم، هر رفتاری را می پذیرم و اعتراضی هم ندارم، خواسته ام که عروسک باشم و اندازه هایم را می دانم.

من دلم نمی گیرد، غصه دار نمی شوم، دلخور نمی شوم، چون اصلن دلی در کار نیست.

من نیاز به احترام یا توجه یا نوازش ندارم. من به شما نیاز دارم. همین  که مرا از دست هم بازی تان بکشید و بعد هم به گوشه ای پرتاب کنید برایم کافی ست.

من یک عروسکم. می دانم بیش از یک حدی نمی شود دوستم داشت، می دانم بیش از یک حدی نمی شود با من بازی  کرد.ممکن است سر و دستم را بشکنید یا موهایم را قیچی کنید، با این حال نگهم دارید، دورم نیدازید!

شما را به خدا دورم نیدازید!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۰۰
سکوت ...


و شاید قصه ی دو خط موازی را شنیده باشی.......

 

 

دو خط موازی زائیده شدند .

 

 پسرکی در کلاس درس، آنها را روی کاغذ کشید

 دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .

 

و در همان یک نگاه قلبشان تپید .

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت :
ما میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم .
                                                  و خط دومی از هیجان لرزید .

خط اولی گفت میتونیم خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .


من روزها کار میکنم  ، میرم خط  کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .

خط دومی گفت :

من هم میتونم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط ا ولی گفت :

 چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت !!!


در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

L
و بچه ها تکرار کردند :

 دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند

 

دو خط موازی لرزیدند .

به هم دیگر نگاه کردند .

 و خط دومی زد زیر گریه

 

خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشه .

 

 خط دومی گفت شنیدی که چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

هیچ راهی وجود ندارد، ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه


خط اولی گفت : نباید ناامید شد .

 

ما از صفحه خارج میشیم و دنیا را زیر پا میذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.


خط دومی آروم گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

 

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

 

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .


و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید
نه در دنیای واقعیات!!!
آن را در دنیای دیگری جستجو کنید!

 

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند


اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »

خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این که به هم برسیم .


خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم

 

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .


و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد !


و آنها دو ریل قطاری شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که، خورشید سرخ آرام آرام، پایین می رفت، سر دو خط موازی،

 

 عاشقانه

                                                                  به هم می رسید!

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۴ ، ۱۴:۰۵
سکوت ...

ایجاد تغییرات بزرگ زندگی تا حدی ترسناک است


اما

      می دانید حتی ترسناک تر از آن چیست؟



        - - حسرت - -




۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۲۲:۴۰
سکوت ...

امروز یه جُک خوندم؛


استرس یعنی...


از تو گالریت یه عکسی رو به بابات نشون بدی!!!!

شروع کنه ورق زدن



- - دقت دارید که خدا تمام کارها و رفتار ما رو میبینه 󾌶- -



به نظرتون استرس کدوم یکی بیشتره؟



پ.ن:

          در محضر خدا معصیت نکنید.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۳۴
سکوت ...


جوانمردی را دیدیم که در دستی آب داشت و در دستی آتش..


می گفت میروم که آب بر دوزخ


ریزم و آتش به میان بهشت کشم...


تا کسی خدا را نه از بیم آتش پرستد و نه از ذوق بهشت

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۴۴
سکوت ...