در برهوت

من در برهوت تنها نیستم..برهوت با من است

در برهوت

من در برهوت تنها نیستم..برهوت با من است

من بعد از او...

طبقه بندی موضوعی

کلمات کلیدی

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۹ فروردين ۹۶، ۰۰:۴۷ - مهندس بیکار
    هممم....
  • ۱۸ خرداد ۹۵، ۱۰:۱۴ - ❤منتـــظر المهدی 313❤
    قطعا...

۱۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۰
سکوت ...

تاری از موی سرت کم بشود میمیرم

أه گیسوی تو درهم بشود می میرم


قلب من از تپش قلب تو جان می گیرد

آه قلب تو پر از غم بشود می میرم


من که از عالم و ادم به نگاه تو خوشم

سهم چشمان تو ماتم بشود می میرم


مثل ان شعله که از بارش باران مرده ست

اشک چشم تو دمادم بشود می میرم


وقت بیماری و بیتابی من دست کسی

جای دستان تو مرهم بشود می میرم


جان من بسته به هر تار سر موی تو است

تاری از موی سرت کم بشود می میرم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۰
سکوت ...

وقتی میگم

دیونه م

حالم خوب نیست

                              بغلم کن

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۲۳
سکوت ...

یه دختری بودم

خیلی شلوغ

اهل برو و بیا

توی خونه پر از آرایش و لاک

همیشه به مهمونی

همیشه به خرید

همیشه به کار

پر از شور


او که اومد

شور و شوقم بیشتر شد

اما برو و بیا کمتر

خرید و کار هم کمتر

آخه فقط میخواستم با او باشم

اصلا زندگی یه رنگ دیگه داشت

قشنگ بود


او که رفت

یه دختری به اون شلوغی

تبدیل شد به 

یه دختری همیشه گوشه ی اتاق روی تخت

 

+

هیچکس نفهمید چی شد که سکوت شدم


++

هیچکس هم نمیتونه سکوت رو به صدا برگردونه

مگر اینکه‌..



پ.ن:


باگریه می نویسم


از خواب

با گریه پا شدم


دستم هنوز

در گردن بلند تو آویخته ست

و عطر گیسوان سیاه تو با لبم

آمیخته ست


دیدار شد میسر و با گریه پا شدم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۵۷
سکوت ...

حق من بود که باشى و نگاهم بکنى

که به هر ثانیه با عشق دعایم بکنى


حق من بود که از نم نم باران بهشت

خوشه اى عشق بچینى و صدایم بکنى


حق من بود بمانى و در اندوه غروب

سپرم باشى و با عشق تو رامم بکنى


حق من بود که در منزل تو جاى شوم

نه که در خلوت کوچه تو سلامم بکنى


حق من بود که آغوش تو جایم بشود

نه که در معرکه ى عشق وداعم بکنى


حق من بود چو آهو تو اسیرم باشى

نه که با وسوسه اى طعمه ى دامم بکنى


حق من بود بهار دل من باشى تو

نه که در فصل خزان بر سر دارم بکنى


حق من بود تو باشى همه ى دلخوشیم

تو نماندى که مرا مست و خرابم بکنی


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۲
سکوت ...

دم صبحی که در حمام بودم


ریلکس و فارغ از آلام بودم



تن خودرا درون وان بدیدم


زخلسه ش نرم نرمک هی خزیدم


تنم در وان فرو می شد به نرمی


خداوندا چه آبی شد ولرمی




دوخمیازه کشیدم از خلاصی



برون رفتم از رنج آس و پاسی



وتا گردن شدم غرق اندرونش



چه کیفی داشت هم توش هم برونش



بناگه زنگ گوشی گفت دینگ دینگ



بسان بوکسور آماده در رینگ



کف آلوده گرفتم گوشی خویش



الو گفتم بدو با حالت ریش



صدایی ناله وش زانسوی دل خون



مهندس سامنلیکوم حالتان چون؟




علیکش گفتم و احوال پرسی




بپرسیدم شکر خوبم هیی مرسی



چه شد یادی زما کردی عزیزم؟



چه میخواهی که بر پایت بریزم؟




دم صبحی چرا انقد مریضی؟



مبادا ناگهان کرمک بریزی؟؟!!!



بگو دردت چه باشد مرد نالان؟



زچه اینگونه گشتی زار و حیران؟



بگفتا بی سر و سامان شدم من




روانه دشت و هم دامان شدم من




ربوده دل زمن یک دل برناز


دلم با مهر او گشته ست دمساز




شبان با یاد او در رختخوابم



ولیکن صبح زیر تختخوابم



زبس نامش برد هردم زبانم




شکسته هر۱۰۸ استخوانم



نه میگوید بله نی گویدم نی



نه هایم گوید و نی گویدم هی




به غمزه میکشد من را دمادم



شدم غرق غم و هم رنج وماتم



زعشقش بی سر و بی دست و پایم



ولی گوید حالللللاااااا تا من بیایم



بیا ای مرد دانا یاریم کن


وبر اسب مراد سوّاریم کن


تو که مشکل گشای دوستانی




بیا مشکل گشایم گر توانی



بیا وشعر و متنی دست من ده


که خوانم برطرف،منت به  من نه


میان وان یهو مدهوش گشتم



و لای کفّ و اب بیهوش گشتم



بگفتم یک پیامک خواهمت داد



و درس اندازه ی یک عالمت داد



خودم را شستم و بیرون دویدم



بسان چهارپا در گل تپیدم




نفس را چاق کردم چای خوردم



مداوم هوی با هی های کردم



پیامک دادمش من ساعتی بعد



که ای مرد نگون بخت مردّد


اگر طب و طبابت دانشم بود




سر گَر  و کَلَم بی بالشم بود؟



مرا سی سا ل عشقی دربدر کرد



و سی تن خاک خوبم او به سر کرد



مرا رسوای عالم کرده این عشق



مرا صاحب دل و غم کرده این عشق




برو از عشق دوری کن پسر جان




چایی دم توی قوری کن پسر جان




به بابایش بده چند فحش آبدار



چرا دختش تورا کرده چنین زار




برو می چرخ اندر پارک ملت



نگارین جوی بی درد و علت



و یا در فیس بوک میچرخ هردم



بیابی نازنینی را تو همدم




پیامش آمدای جان ای عزیزم



دارم میرم که خون خود بریزم



بجز او کی بود یاری به عالم؟



که اوست حوای من و من هم آدم




به دل گفتم که احسنت مرد نیکو




مجویی در دوعالم جز خود او.....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۱
سکوت ...

دوزلفات .....باد





دوچشمم........ابر





دلم..............لرزان







وصالت......درد....بی درمان







خدارا.........




سی هزاران ساله شد ........هجران






زمین و آسمان........خون گرید از ........





این عشق بی پایان





۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۰
سکوت ...

سر به جنگل میگذارد آسمان از دست عشقت

تا که پشتش خم شود رنگین کمان از دست عشقت


قد و بالا آبشاری! چشمهایت بختیاری!

رنگ لبهایت اناری! ای امان از دست عشقت


ای "الاهه"! ناز کم کن، گُل بریز و چای دم کن

بعد از این کمتر ستم کن بر "بنان" از دست عشقت


حضرت انگور نم نم! مست کردی هرچه آدم

میخورد بر هم دمادم، استکان از دست عشقت


"رودکی" فکر تو بوده، "خاجه" دیوانی گشوده

کم مگر "سعدی" سروده بوستان از دست عشقت


"شمس" و "فردوسی" و "جامی"، یا که "پروین اعتصامی"

گفته هر بیتی "نظامی" داستان از دست عشقت


معضل تهران و دودش، خاک اهواز و رکودش

خشک شد زاینده رودش اصفهان از دست عشقت


"مهرجویی" خسته هستم، مثل "سنتوری" نشستم

نت به نت در خود شکستم هر پلان از دست عشقت


چون پلنگی قله بستر، تا بگیرم ماه در بر

می پرم در دره آخر، بی گمان از دست عشقت


گرچه خط خورده ست برگم، گرچه زخمی از تگرگم

می سرایم بعد مرگم همچنان از دست عشقت

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۰
سکوت ...

عشق هم در دل ما سردرگم



مثل ویرانی و بهت مــــــردم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۵
سکوت ...

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها


عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۵
سکوت ...